|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 12:19 توسط سوگند |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 12:14 توسط سوگند |
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 23:40 توسط سوگند |
خداوندا ! دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيكرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي كن + نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 21:1 توسط سوگند |
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 23:36 توسط سوگند |
عشق يعني سوختنها از درون + نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 12:3 توسط سوگند |
منتظري چه اتفاقي بيفتد؟ اينكه دلم برايت تنگ شده كافي نيست؟ اينكه ديگر در اتاق عروسكهايم پشت دريچهء تنهاييم زير بالشهاي خيس از گريه ام هواي تازه ندارم كافي نيست ؟ منتظري چه اتفاقي بيفتد ؟ اينكه از چشمهاي شب زده ام بجاي باران برف ببارد ؟ اينكه ستاره ها در آسمان براي نياز نيمه شبم راه باز كنند ؟ اينكه تمام پروانه ها و پرستوهاي سرگردان بعد دعاهايم آمين بگويند ؟ نه عزيز دلم ! هيچ اتفاق مهمي نمي افتد ! جز پژمردن چشمهاي سرخ و سياه من جز به خاك افتادن ساقه هاي احساس ِ بچه گانه ام جز ترك خوردن شيشهء اعتماد عجيبم جز به خواب رفتن هوس يك قدم زدن زير آفتاب بعد از ظهر پشت بلندترين رديف شمشادهاي خيابان منتظري بميرم تا برگردي ؟ اينكه دلم برايت تنگ شده كافي نيست ؟ + نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 11:41 توسط سوگند |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 22:34 توسط سوگند |
با سلام خدمت همگی شما.انشاءا.. که حال همتون خوب باشه. امیدوارم با نظرهای خودتون منو تو این راهی که قدم گذاشتم راهنمایی کنید. تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی همنفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که رفتیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتادوشکست کاش می شد قلبها آباد بود ینه و غم به دست باد بود کاش دل فراموشی نداشت نم نم باران هم آغوشی نداشت کاش می شد کاشهای زندگی گم شود پشت نقاب بندگی کاش می شد روی خط زندگی با تو باشم در نهایت سادگی کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد از میان لحظه های زندگی لحظه ی دیدار را نزدیک کرد + نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 9:43 توسط سوگند |
|
| ||||||